مجموعه اشعار سپید _ عاطفه حیدری
خنده دار بودن شعر گفتن را
به خنده دار بودن شعر نگفتن ترجیح می دهم.
"ویسواوا شیمبورسکا"
شب
گذشته از نیمه ی سیاهش
بغض آجرهای حیاط
راه فواره های حوض را می بندد
و درخت های بی سایه
انار تعارف می کنند به زمین.
خون می چکد از منقار کلاغی
که ماه را از حوض خانه ام دزدید
و من می ترسم از لبخندی که ماسیده روی لب هایت.
چشم هایم را می بندم
تا لالایی خروس بی محل
خفاش نگاهم را خواب کند.
پرواز می کنم تا دریا
غرق می شوم تا آسمان
راه می روم روی اعصابت.
شاعرانگی ام خسته ات می کند
بوسه هایت را به سیگار می زنی
و حسرت لب هایم را
همراه چراغ بالای سرت
خاموش می کنی.
ساده می گیرم عشق را
چون کودکی که زندگی را.
پرسه می زنم حوالی ستاره ها
با دل داغ دیده ی کویر٬
تکه ای از ماه را می جوم
شب را سر می کشم
و پاک می کنم لب های سیاهم را
با ابرهایی که باد در جیبم گذاشته.
بالا نمی روم از دیوار هیچ ماجرایی
و خوب می دانم:
روزی خورشید به خانه ام خواهد زد.
به کفش هایت فکر می کنم
که برای دیدنم از خوشحالی برق می زنند.
به کفش هایم فکر می کنم
که از کسالت دیدارهایمان خمیازه می کشند.
خیره مانده ای به انگشت هایم
در فضای تاریک این کافه
خاموش می شوی در برابرم
روشن
خاموش
روشن.
باید سرپیچ نگاهم را محکم کنم
مبادا چشم هایم بسوزد!
من آن قدر می ترسم از سوختن
که شمع ها را با آب خاموش می کنم
چشم ها را با خاک.
جا مانده ام از آغوشت
سال هاست
خاک می خوری دور از چشم هایم.
لب هایت
شیرینی جشن مورچه ها شد
و گونه هایت
سیب کرم خورده ای در مشت زمین.
موهایت اما ریشه دوانده است...
حالا قدم می زنیم
من و کودکی ام
در گندم زاری با چند سنگ قبر.
باید زبان مورچه ها را یاد بگیرم
وقتی قرار است سال ها در تاریکی دراز بکشم
انگشت هایم را تماشا کنم
که یکی یکی از کنارم رد می شوند
و برای شعرهای ناتمامم سر تکان می دهند.
لبخند خواهم زد
و به ترانه ای گوش خواهم داد که کارگر ها
وقت جویدن استخوانم زمزمه می کنند.
پیر می شوم در حافظه ی برگ ها
آن قدر که ریشه هاشان را از نوازش موهایم پس می کشند.
باید زبان درخت ها را یاد بگیرم.
دست هایت را بیرون می کشم
از انزوای آغوشت٬
مثل قفسه ی لباس هایم.
عریانی ام را خواهی پوشاند
با نگاهی که کشیده می شود از موهایم
تا دنباله ی سایه ای که تنهایی مان را به هم می ریزد.
صدایت قاب
در
قاب می پیچد٬
در گوش غریبه هایی که پایشان به خلوتمان باز شده
به بهانه ی لبخندی بر دیوار.
بغض بهار زده ام را به آغوش می کشی
شانه هایت بوی خاکستر می گیرند
دود از اتاقمان بیرون خواهد زد
و همسایه ها شهر را خبر خواهند کرد...
نه!
دست هایت را می سپارم به کتاب مورد علاقه ات
به صندلی تکیه می زنم
تا با تو هم سکوت شوم.
از درد به خودش می پی چد
بیمارستانی که گلویش پیشم گیر کرده بود.
حالا در روده هایش پیچ می خورم
خلاف جهت
با مریض ها چرخ بازی می کنم
و به پیرترها حق می دهم
که با بستنی شکلاتی ام عزرائیل را پِیج کنند.
خون بیمارستان را در شیشه می کنم
تا مریض ها با گونه های گُل انداخته
از بخش دیالیز بیرون بزنند.
ربات های سربه راه
مثل سربازهای وظیفه شناس
در اتاق ها نگهبانی می دهند
به موقع سوت می کشند.
بیمارستان
از درد به خودش می پیچد
و من با ریتم سرفه ی کودکی
در روده اش
لی لی بازی می کنم.
تکاملی در کار نیست
ما در زنجیره ی داروین هیچ کاره ایم.
جسد ها
جهان بر مدار جسد ها می چرخد.
برخورد سنگ ها٬
بهانه ی مضحکی ست که علم دستمان داده
تضاهرات زیرزمینی
و مشت های گره شده بر تابوت ها٬ دنیا را زیر و رو می کنند.
باران های موسمی
تنها به سرزمین هایی هجوم می آورند
که خاکستر جسدهاشان در هوا دلتنگ شده اند.
دریا وقتی موجی می شود که دختری
محو تماشای عروس ها و پری ها
فراموش کند به ساحل برگردد.
روزهای طوفانی از کنار قبرستانی رد شو
تا آسمن تیره اش
چشمت را خیره کند٬
مرده ها گرد و خاک می کنند
وقتی زوجی جوان
به هیچ وجه زیر بار عقاید سیاسی شان نمی روند.
بعد از این عزیزانمان را که به خاک بسپاریم
خیالمان راحت است
که با اولین زمین لرزه به دنیا بر می گردند.
*اشعار به ترتیب تاریخ سرایش درج شده اند.
"عاطفه حیدری"
