روز به خیر آقای نویسنده

نوسنده نشست پشت میز و قلم را برداشت.یک قطره جوهر از نوک قلم چکید روی کاغذ.قطره تکانی خورد،قهرمان داستان از میان آن آمد بیرون و ایستاد در فاصله میان دو سطر کاغذ و گفت:

"روز به خیر اقای نویسنده"

نویسنده گفت:"روز به خیر" بعد پرسید:"چرا ایستاده ای؟"

"چه کار کنم؟"

"تو باید الا ان هفت تیر را از روی میز برداری و سه تا تیر شلیک کنی به آن پیرمرد افلیجی که پشت به تو از پنجره باغ را تماشا میکند"

"ولی من تصمیم ندارم این کار را بکنم."

لبخند تعجب لبهای نویسنده را از هم گشود:

"تصمیم نداری؟مگر تو باید تصمیم بگیری؟داستان باید اینطوری پیش برود."

قهرمان گفت:"نه"

نویسنده هنوز متعجب بود:"چرا؟"

و پوزخند زد:

"شاید فکر میکنی ناجوانمردانه است؟"

"نه."

"پس چی؟"

"نمی کشمش چون این تصمیم را من نگرفته ام،تو گرفتی.از این به بعد من فقط کارهایی را میکنم که خودم بخواهم."

نویسنده تکیه داد به پشتی صندلی و سیگاری آتش زد.احساس پدری را داشت که برای اولین بار با نافرمانی فرزند خردسالش روبرو شده است.مطمئن بود که در موضع قدرت است و داشت تفریح می کرد.گفت:"این قانون است.همیشه نویسنده ها تصمیم می گیرند و آدم های داستان هم عمل میکنند.این قانون را نمی توانی زیر پا بگذاری."

قهرمان شانه بالا انداخت:

"این قانون را من ننوشته ام.موقع نوشتنش هم نظر من را نپرسیدند.بنابراین مجبور به رعایتش نیستم."

نویسنده دود سیگار را دمید به سقف.طرح گنگ یک لبخند تمسخر امیز روی لبش نشسته بود.گفت:"فرض کنیم که حرف تو درست باشد.اما تو به من مدیونی.اگر تورا خلق نکرده بودم الان توی این بودی."

قلم را نشان داد.لبخندش روشن تر شده بود:"این را که نمی توانی انکار کنی."

قهرمان گفت:"نه انکار نمی کنم اما.."

نویسنده حرفش را برید:

"اما ندارد.تو مخلوق منی و باید به اراده ی من زندگی کنی."

کمکم داشت عصبانی میشد.قهرمان روی کاغذ راه افتاد.جای پاهای جوهریش لکه های سیاهی روی صفحه باقی میگذاشت.نویسنده فریاد کشید:

"چه کار میکنی؟"

"هر کاری را که دوست داشته باشم."

نویسنده بلند شد و رفت طرف قفسه های کتاب ها.کتابی بیرون کشید،بعد یک کتاب دیگر و یک کتاب دیگر.گفت:

"ببین توی تمام این کتاب ها قهرمان ها تابع نویسنده اند.نویسنده برای آنها تصمیم میگیرد و داستان را هر طور دلش بخواهد تمام میکند."

قهرمان از کاغذ گذشت و آمد روی میز و گفت:

"این داستان فرق میکند.این باید انطور باشد که من می خواهم تمام بشود."

اسلحه را برداشت و شلیک کرد.دردی شدید در قفسه سینه نویسنده پیچید.دستش را گذاشت روی قلبش.خم شد و سر دو زانو نشست.چند لحظه به همان حال ماند و سپس به زمین غلطید.قهرمان رفت بالای سرش و دستش را در دست گرفت.کمی درنگ کرد و بعد ان را رها کرد.دست لخت و بیجان افتاد زمین.بعد قهرمان با گام های بلند رفت طرف پنجره و سه تا تیر شلیک کرد توی مغز پیرمرد افلیج که هنوز داشت از پنجره باغ را تماشا میکرد.

 زهره حکیمی-از مجموعه در اصل هیج جا-انتشارات نیلوفر